تبلیغات
دِل نِوِشـــتـﮧِ هــاے ِمَــــن

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 11 تیر 1396

ساعت عاشقی



تو بگو ساعت عاشقی چند است؟

تیک تاک عشق خوش زنگ است؟

من تمام عمر عشق خوابیدم؛

تو بگو زنگ بیداری دلت چند است؟



یکشنبه 11 تیر 1396

از علم و فناوری تا ایندیانا



وقتی داشتم واسه ارشد چند روز پیش انتخاب رشته میکردم فکر نمیکردم با رتبه ی من دعوت به مصاحبه هم بشم... ولی خب وقتی نتایج مصاحبه ها اومد دیدم از طرف دانشگاه تهران دعوت به مصاحبه شدم اونم چه کد رشته ای... نصفش رو پردیس دانشگاه تهران باس بخونم نصفشو دانشگاه ایندیانا امریکا... اونم تماما به خرج خودم ... خلاصه اینکه یه چند روزی به خودم فحش دادم که فاطمه جون چرا تو عبرت نمیشه برات که هر کدی رو نزنی وقتی واقعا قصدشو نداری... خلاصه اینکه فردا مصاحبه اس... ولی نمیرم.

این روزا همش فکرم میره سمت اینکه چرا انقدر بی هدف و بلاتکلیفم...

نمیدونم باید چیکار کنم... چه خیال خامی بود وقتی دانش اموز بودم فکر میکردم برم دانشگاه مهندس بشم دیگه واسه خودم شخصیت مهمی میشم... مهم که چه عرض کنم حداقل سودمند...

اینروزا با دوستامم که حرف میزنم دغدغه اونام همینه حتی اون دوستم که نشست برای ارشد خوند و رتبه عالی اورد و ان شاالله ارشد تهران قبوله... همه همون ته دلمون نمی دونیم واقعا چیکاره قراره بشیم... گاهی افسوس میخورم چرا تجربی نخوندم... اسون تر نبوده باشه سخترم نبوده نسبت به برق خوندن رشته های پزشکی و پیراپزشکی ... لااقل الان توی یه درمانگاهی کلینیکی سرم گرم بود... راستش دغدغه ام پول نیس نه اینکه از پول در اوردن خوشم نیاد اتفاقا خیلی دوس دارم پول درارم و از این حالت مصرف کنندگی دربیام ولی دغدغه اصلیم اینه از این 4 سال درس خوندن کاری بتونم انجام بدم...

ازمون استخدامی هم که چنگی به دل نزد.... در مجموع 30 نفرم نبود تو تمامی مقاطع و شهرستان ها و گرایش ها پذیرش رشته برق... که از همون قدر پذیرشم اکثرا مرد میخواست...

هوووف... نمیخوام افسرده بشم ولی واقعا دپرسم... واقعا چرا تو کشور ما پذیرش دانشجو ها تو رشته های مختلف بی حساب و کتابه؟ خب اگه واسه ما قرار نیست کاری باشه چرا ظرفیت ها رو باز میذارین که بریم 4 سال درس بخونیم و بعد بشینیم تو خونه؟؟؟ با دیپلم نمیشد تو خونه نشست؟ چرا سطح توقع ادم رو اول می برن بالا و بعد لهش میکنن...

واقعا نمیدونم....

میون اینهمه فکرای کسل کننده و مایوس کننده دنبال یه فکر و راه و ایده برای اینده خودمم... میخوام هر چه زودتر از این نا به سامونی در بیام...

خدای خوبم کمکم کن... میدونم که تو همیشه بهترینا رو برای بنده هات میخوای.




سه شنبه 2 خرداد 1396

مدرکمو گرفتم!



اینکه بعد چهار ماه بدو بدو مدرک فارغ التحصیلی (البته واسه ما دانشجوهای روزانه مدرک موقت ) رو بگیری چه حسی داره؟

من که حسم یه چیزی تو مایه های بغض بود...

حسی از خوشحالی و ناراحتی توام باهم...


حالا فاطمه خانوم بفرما اینم یه مدرک دیگه به کلکسیون مدارکت اضافه کردی؟ حالا چطوری؟



پ.ن: خانوم فرشاد, دبیرخانه دانشگاه، آقای ریاحی، crm, کار اداری، ابا از عذرخواهی، هولوگرام



جمعه 8 اردیبهشت 1396

مقصود ما از کنکور 96



شنیدین میگن: مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه است؟

مصداقش کنکور ارشد دیروز ما بود...باعث شد کلی از بچه ها رو دوباره ببینم...

پ.ن: از خوبی های دانشگاه های شمال اینه که بعد ازمون میتونی بری دریا و لذت ببری...



چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396

کنکور ارشد96



فردا صب کنکور ارشد 96 برگزار میشه... بخوام با خودم رو راست باشم اصلا واسش اماده نشدم... ولی میخوام ببینم چی میشه... 
راستش از وقتی فارغ التحصیل شدم تو فکر تغییر رشته و یا گرایشم... هنوز بعد گذشت 4 ماه نتونستم تصمیم بگیرم که واسه اینده ام چه برنامه ای دارم... واسه همین نمیخوام خیلی بابت ازمون فردا و نتیجه اش نگران باشم... راستش از وقتی که یادمه حس بدی به امتحان و ازمون و درس داشتم ولی میخوام دیگه اینجور نباشم... بالاخره یه جایی باید به خودم بگم: stop and follow your dream
پس میخوام تا گرفتن یه تصمیم خوب و از ته دل واسه خودم عجله نکنم و دنبال چیزی برم که واقعا دوسش دارم...
امیدوارم زودتر تصمیمو بگیرم... تصمیمی که نه رویایی باشه و نه احساسی... منطقی و در حد اراده ام... پس به امید اون تصمیم فردا میرم سر جلسه...


جمعه 25 فروردین 1396

ناگاه نوشته



باور نمیکنم

این حق من نیست

دنیای بی عشق

رویای من نیست


باور نمیکنم

این قصه تلخ نیست

پایان قصه

بی همسفر نیست


باور نکردم

باور نکردی

صرف ضمیرم

کردی نکردی


در مبحث دل

سرفصل احساس

حتما نخواندی

عشق است ایمان!





چهارشنبه 9 فروردین 1396

حس نو



چقدر خودتو دوست داری؟

هیچ وقت این سوالو از خودت پرسیدی؟

چی باعث میشه به خودت افتخار کنی و از دیدن خودت تو اینه لذت ببری؟

و اون چیزی که بهت حس خوبی از خودت میده چیه؟

چیزای خدادادی یا چیزای اکتسابی؟

چیزای ظاهری یا چیزای وجودیت؟


چطور دیگرانو دوست داری؟ برای دوست داشتن خودت سخت گیر تری یا دوست داشتن دیگران؟


سال جدیده ... سالی که میشه ساده تر خودمون و همدیگه رو دوست داشته باشیم... سخت نیست دوست داشتن اگه فقط کمی نرم تر باشیم مثل جوانه های بهاری...



جمعه 4 فروردین 1396

سال 96



بازم بهار شد... بازم شروع دوباره... بازم تصمیم ها و ارزوهای نو...

امیدوارم همه کسایی که دوسشون دارم به ارزوهای خوبشون برسن...


نوروز همه مبارک...



جمعه 13 اسفند 1395

بازی ریاضی احساس



می کنم آغاز...

می پرد پرگار...

دایره به مرکز قلبم تا شعاع فکر می شود آشکار

خط و خط نقطه نقطه تا به کجا؟

همه اشکال می شوند رسوا...

سر به سر... در به در... پی در پی... آه ای دلم ای مریض بی پروا...

می کنم یادت... شکسته می شود پرگار...

طول و ارتفاع هست و قاعده نیست...

بازی ریاضی احساس...

روح من روح سرخورده تو در تو... باز شو... بدر این جسم واهی من را...

گیج و ویج و مات و مبهوتم می کشم گچ به روی تخته سیاه...

این نه من... نه تو... نه حادثه نیست... می شود معجزه به آن اطلاق...

حکم من قصاص بعد جنون حکم تو رهایی از زندان

نه به حکم تو دلم خوش شد نه به حکم خود شوم گریان...

از من و قصه ام که شوند آگاه،

می شوم شهره که چه بود و چرا شد ویران

همه حرف است و هیچ فعلی نیست...

عمر من عمر کوته رفته به باد...



چهارشنبه 27 بهمن 1395

بهانه



نیست بهانه ای دگر

دلت به عشق و عاشقی

بگو عزیز جان من

دگر چرا دچار نیست؟


نیست بهانه ای دگر

دلم به صبر و انتظار

چگونه و چه شد که حال

ز غصه برقرار نیست


نیست زمان گفت و گو

نمانده جای صلح و خو

چرا نشد که ما شویم

چرا زمانه یار نیست؟


پ.ن1: یه قرار با خودم گذاشتم... امیدوارم بهش عمل کنم...از هفته جدید...

پ.ن2: نزدیکه عیده و من این روزا رو همیشه دوس داشتم ولی الان یکم از خودم و دنیام دورم یه جای دیگه ام ...

پ.ن3: همیشه فکر میکردم وقتی بیکار بیکار میشم چه حسی دارم...الان اینجا این حسو مینویسم که بعدا اگه دیگه بیکاری و بی مسئولیتی و بیخیالی تو زندگیم نبود حسرت نخورم... الان بی کاره بی کارم ولی حس خوبی نیست احساس پوچی میکنم...گاهی دغدغه داشتنم خودش انگیزه ای واسه حیاته... البته سوتفاهم نشه ها فوق العاده خوشحالم کارشناسیم تموم شد ولی احساس میکنم من باید جدی جدی برم ارشد امسال وگرنه خل میشم... شایدم از بس میخوابم و دراز کشیدم زخم بستر بگیرم...خلاصه اینکه حس الانمو مینویسم که یادم نره...


پی نوشت هام داره زیاد میشه... برم بخوابم...





( تعداد کل صفحات: 25 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]