تبلیغات
دِل نِوِشـــتـﮧِ هــاے ِمَــــن
 
دِل نِوِشـــتـﮧِ هــاے ِمَــــن
diary of my dreams
درباره وبلاگ


این وب واسه حرفای منه
واسه اون حرفایی که دوست دارم شنیده بشه
واسه دلم
اینجا یه جای دوستیه یه دوستی ساده ، یه دوستی بی ریا
اینجا یه گذرگاهه که اگه خسته شدین میتونین توش استراحت کنین.
امیدوارم راضی باشین.
راستی ممنون میشم تو نظرسنجی وبم شرکت کنید!

***

ساقه شکستن ، قانون طوفان است.
تو نسیم باش و نوازش کن !

مدیر وبلاگ : فاطمه
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره این وبلاگ چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیست بهانه ای دگر

دلت به عشق و عاشقی

بگو عزیز جان من

دگر چرا دچار نیست؟


نیست بهانه ای دگر

دلم به صبر و انتظار

چگونه و چه شد که حال

ز غصه برقرار نیست


نیست زمان گفت و گو

نمانده جای صلح و خو

چرا نشد که ما شویم

چرا زمانه یار نیست؟


پ.ن1: یه قرار با خودم گذاشتم... امیدوارم بهش عمل کنم...از هفته جدید...

پ.ن2: نزدیکه عیده و من این روزا رو همیشه دوس داشتم ولی الان یکم از خودم و دنیام دورم یه جای دیگه ام ...

پ.ن3: همیشه فکر میکردم وقتی بیکار بیکار میشم چه حسی دارم...الان اینجا این حسو مینویسم که بعدا اگه دیگه بیکاری و بی مسئولیتی و بیخیالی تو زندگیم نبود حسرت نخورم... الان بی کاره بی کارم ولی حس خوبی نیست احساس پوچی میکنم...گاهی دغدغه داشتنم خودش انگیزه ای واسه حیاته... البته سوتفاهم نشه ها فوق العاده خوشحالم کارشناسیم تموم شد ولی احساس میکنم من باید جدی جدی برم ارشد امسال وگرنه خل میشم... شایدم از بس میخوابم و دراز کشیدم زخم بستر بگیرم...خلاصه اینکه حس الانمو مینویسم که یادم نره...


پی نوشت هام داره زیاد میشه... برم بخوابم...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 بهمن 1395
فاطمه

نمیدونم وقتی ترم یک داشتم اولین امتحانای دانشگاهیمو میدادم پستی گذاشتم اینجا یا نه!!! اما الان که اخریناشه میذارم... شاید بعدها بازم امتحان میدم و زندگی قراره سختتر از اینا ازم امتحان بگیره... ولی خوبی امتحانای زندگی اینه که یهویی ان و استرس شب امتحانی نداری...!!!

الان 24 دقیقه از ساعت 24 گذشته و من مثلا دارم با تمرکز بررسی سیستم های قدرت میخونم!!!

شاید مسخره اس ولی یقین دارم یه روز واسه این روزام دلم تنگ میشه...

واقعا دلتنگی حد و مرز نداره!

بعد از این هفته من حقیقتا فارغ التحصیل مهندسی برق میشم... گرچه آش دهن سوزی نشدم ولی با این حال با توجه به شرایطم به خودم افتخار میکنم این چند سال رو گذروندم...

الان یاد جمله مامانم افتادم که بهم میگه :

همیشه بذار دیگران ازت تعریف کنن.


بسه دیگه برم بخونم تا دوباره خواب چشمامو اسیر نکرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 23 دی 1395
فاطمه

این روزا که میان و میرن هر وقت از همهمه زندگی دانشجوییم میام بیرون به این فکر میکنم خب بعدش چی؟

و بعدش خودم میرم جلو آینه و به خودم میگم هنوز جوابی واسه این سوالت ندارم...

آدمای دور و برم یا مثل امروز منن یا فردای من و یا گذشته من... از این سه دسته خارج نیستن ...

گاهی فکر میکنم کل زندگی یه فیلم کلیشه ایه ... بازیگرا عوض میشن اما داستان همونه... حتی گاهی دیالوگها هم تکراری ان...

اما من میون همه این چیزای تکراری هنوز منتظر یه اتفاق نو هستم... اتفاقای نو تو کلیشه های همه هست... کمه ولی هست... اتفاقای بیاد موندنی...


پ.ن: امروز یه روز خوب و بد و خوب بود... پس هنوزم تو دنیام برد با خوبیه... این یه نشونه خوبه!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 26 آذر 1395
فاطمه

Silence may be the last voice of me so hear me when I have sound!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 19 آذر 1395
فاطمه

دیوانه ای از کوچه مان رد شد...

اهسته پنهان شد کنار درب یک خانه

رفتم عقب از ترس بی فکری

ارام رفت راهش به بی راهه


دیوانه ای از کوچه مان رد شد...

نامش ندانستم صدا کردم : دیوانه

اهل دلم یک آن بر جاشد

دیوانه قلبم زود رسوا شد


دیوانه ای از کوچه مان رد شد...

بی مکث می خندید و سر خوش بود

نا گاه خندیدم به رفتارش

اما دلم رنجید و ساکت شد...


دیوانه ای از کوچه مان رد شد...

با خنده بود اما دلش تب داشت

ردشد, نماند , اما نگاهش ماند

بر درب دل, بر درب این درب این خانه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 11 آذر 1395
فاطمه

باز دارم من سخن اما نمی آید به لب

باز می گیرم قلم اما نمی بینم ورق

باز دنبال غزل یا یک قصیده می دوم

می روم تا مغز دل اما نمی یابم غزل



پ.ن: من به فردا خوشبینم!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 10 آذر 1395
فاطمه

عجب ترمی ترم اخر... بدتر از هر ترم... مخصوصا واسه ما الکترونیکیا... همش ازمایشگاه... حسابی خسته کنندس... اصلا نمیفهمم روزا چطور میگذرن... از 7 صب تا 7 شب دانشگاه... افتضاحه... اصلا وقت واسه گزارشکار و شبیه یازی های جورواجور ندارم. هر کی هم یه نرم افزار میگه... متلب پی اسپایس اچ اسپایس... پووف... واقعا مخم رد داده...

تازه سه تا ارائه دارم که هنوز هیچ غلطی نکردم ...دو تا انگلیسی یکی فارسی

خدا به خیر کنه...

از اول ترم دو ماه گذشته ما تو ازمایشگاه الک 3 یک مدار بهمون داده طراحی کنیم هنوز جواب درست د حسابی نگرفتیم و درگیریم...


واقعا نمیدونم مشکل از کجاست؟

ما شوتیم؟ استادا شوتن؟ دانشگاه شوته؟

شایدم همگی تو دوربین مخفی گیر کردیم...


چند روزه خبر منطقه ازاد شدن بندر امیر اباد بهشهر ترکونده...

شانس که نداشتیم... چهار سال بهشهر درس خوندیم هیچ خبری نبود حالا که داریم فارغ می شیم اینجا وضعش گل و بلبل شد...


بازم خداروشکر...

خدایا شکرت...

ته همه این روزها و ماجرا ها فقط یه خاطره س.باید از تک تک روزام لذت ببرم...روزایی که هیچوقت تکرار نمیشن.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 16 آبان 1395
فاطمه

شروع که می کنم سخن

از این میان و ان میان

همیشه جای یک کلام

کم و زیاد میشود


سپرده ام به دست دل

دگر ز منطقم نپرس

تمام حرف اخرم

خلاصه شد به حس تو


سپرده ام به روزگار

تمام راه عاشقی

همیشه انتهای راه

توکلی ست با یقین


صدای قلب بی قرار

شنیده ای به گوش جان؟

اگر کنم ادای ان

شکسته می شود قرار






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 14 آبان 1395
فاطمه
سلام...
سلام روزهای اخر شهریور...
سلام اخرین روزهای تابستون...
سلام ...
سلام روزای پر استرسم تا دفاع پروژه م...
سلام روزای خستگی پایانی


و من هنوز خوبم... خوبم که اینجا می نویسم و یادگار دارم واسه روزای اینده
خوشحالم که هنوز کسایی هستن که وبلاگ دارن و به وبلاگم سر می زنن...

فقط همینو خواستم بگم ... دیگه کار دارم باید برم 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 26 شهریور 1395
فاطمه
امسالم ماه رمضون داره زودی تموم میشه و من بیشتر از هر سال دیگه ای حسرت میخورم که چرا قدرشو ندونستم.
امسال نصف ماه رمضون با امتحانات پایان ترمم یکی شده بود... خداروشکر این ترمم تقریبا به خیر گذشت... فقط مونده یک ترم دیگه تا بشم مهندس برق!!!
کی اینقدر بزرگ شدم؟ یعنی دیگه وقتشه مسئولیتهای بزرگ به گردنم بیوفته؟
زندگیم داره از حالت روتین خارج میشه ... دیگه باید تصمیم های مهم بگیرم... برم سرکار ؟ ادامه تحصیل؟ چه رشته و تا چه مقطعی؟
اینکه باس خودم واسه خودم تصمیم بگیرم هنوز واسم سخته... هنوز احساس میکنم روحیات بچگونه درونم زندس...شاید مهمترین تغییری که این دوران 4 ساله دانشگاه کردم این بوده که کم تحمل تر و عصبی تر شدم!!! اینم از فواید رشته برق!!!
هنوز که هنوزه احساس برق گرفتگیم بیشتر از برق دانیمه !!! امیدوارم اینده م واسم روشن تر شه... اینده حرفه ای این روزا دغدغه اصلیمه...
قراره جشن فاغ التحصیلی مون مهرماه برگزار شه ... هنوز ثبت نام نکردم ... نمیدونم چرا انگیزشو ندارم... حس خوبی به پایان ها ندارم... گرچه همیشه عاشق پایان دادن بودم...
دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده و میشه... 
این روزا که رخوت زندگیمو پر کرده بی صبرانه انتظار اینده ای روشن و شاد رو میکشم... کی میدونه بازی سرنوشت منو به کجا میبره ... فقط میتونم حس الانمو ثبت کنم که یادم بمونه چطور بودم...

از همه چی بگذریم ... تابستونه ... فصلی که همیشه دوسش داشتم... فصل فراغت... باید بهم خوش بگذره این تابستون 22 سالگیمه!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 11 تیر 1395
فاطمه


( کل صفحات : 35 )    1   2   3   4   5   6   7   ...