شب بخیر....

چهارشنبه 21 بهمن 1388 01:54 ق.ظ

نویسنده : فاطمه

چی بگم بگم سلام الان همه خوابن .پس سلاممو به ارواح گرانقدر می رسونم.

وای مردم ساعت 2 صبحه بعد من دارم اسلاید فیزیک می سازن.

اسلاید بخوره تو سرم

چشام کور شد از بس زل زدم به مانیتور ... باز ایم به درک ... شیمیییییییییییییییییییییی....

وای خدا دیگه نمی تونم باید برم بخوابم....

بچه ها من اگه مردم شهید در راه علم به حساب میاما....گفته باشم .... بعد نیست من زنده بمونم....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یه چیز دیگه...

سه شنبه 20 بهمن 1388 01:18 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

دوباره سلام

ما از روز اول مهر یه وب فیزیک ساختیم .

جزو لین های همین وبلاگ هم هست .

عزیزانی که دوست داشتن می توننن بهش سر بزنن.

اینم :www.nicephysic.blogfa.com

حتما بیاین .

مطلب های خوبی توش هست .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کمک...کمک...

سه شنبه 20 بهمن 1388 12:58 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم بچه ها

خوبین خوشین سلامتین

من که خنثی ام یعنی خنثی که رو به اسیدی داره .

دوست دارم فردا حالا حالا ها نیاد . کلی کار دارم  الان 2 باید برم کلاس روباتیک بعد ساعت 4ونیم باید برم کلاس ریاضی ( بازدهی صفر درصد )بعد ساعت 7 هم باید با این اسلاید فیزیک اینقدر ور برم .اه لعنت به این بدبختی ...

من نمی دونم امسال چرا اینقدر فعال شدم  تو هر کار پژوهشی حاضرم .

حالا خدا کنه کار به تایپ مطلب از رو کتاب نرسه من که ... اه

حالا شیمی رو چه کنم کلی فرمول باید حفظ کنم ... وای خدا عمرا ...من حافظه کوتاه مدتم واقعا افتضاحه....

بلد مدتم عالیه ... مثلا اسم کوچک معلم امادگی ام رو حفظم اما فامیلی استاد نقاشیم که همین تابستون پیشش می رفتم اصلا یادم نمیاد ( تقریبا یه ماهه دارم روش فکر می کنم.)

حالا دیگه باید برم امروز فعالیت چشمی و فکری و حرکتیم زیاده ( بازدهی 90 درصد )

پس با نظراتون بهم انرژی برسونین که بازدهیم بالا تر هم بره.
خدا نگهدار.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تازه فهمیدم ...من چه ساده ام...

دوشنبه 19 بهمن 1388 06:48 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم دوستای گلم.

امروز مدرسه کلا الکی بود نه یعنی درس و ... فرت شده بود. فقط یه چیز عالی بود. اگه از رفقای قدیم باشین می دونین که من ادمیم که معمولا همیشه یک کیلو متر از همه عقب ترم ...امروز به این فکر کردم که این خوبه یا بد....

ماجرا اینجوری بود امروز یه سری از بچه ها گفتن فاطمه تو یه فکری برای  خودت بکن خیلی ساده لوحی میشه راحت راحت بهت دروغ گفت .سرتو کلاه گذاشت .و خلاصه اگه بری دانشگاه دیگه ...یکی دیگه  گفت ایشالا  دانشگاه باهم بیفتیم دیگه اینطوری هر روز می خندیم .اره دیگه خلاصه سوژه خنده ام . بدم نیستا شاعر میگه:

ز حق توفیق خدمت خواستم

دل گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر

که خلقی را بخندانی

خلاصه من که فکر می کردم خیلی زرنگم و خیلی چیزا می دونم . تازه فهمیدم که هیچی نمیدونم از روابط اجتماعی و... هم سن و سالای خودم ....

حالا نمی دونم اینم از روی سادگیه  که اینا رو می نویسم .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه می دونم ؟؟؟؟

حالا اگه بدونین چه قدر چیز فهمیدم امروز . باور نمی کنین یه بار امسال زنگ فیزیکمون مزیت داشت . یه چیزایی فهمیدم ....  نه اشتباه نکنین . کنجکاوی هم نکنین چون  مطمئنم همتون این چیزایی که من امروز یاد گرفتمو  می دونین اخه خود شما به وجود اوردینشون(منظورم اغلب هم سن و سالای خودمه چه دختر چه پسر ).(همش تئوری بود که به عملی هم نخواهد رسید چون من نمی ذارم یعنی نباید بذارم یعنی...).    بله تازه فکر می کردم چه ادم بدیم . تازه فهمیدم پیشکسوت زیاده ...فکر کنم تو پیشکسوتا من بچه مثبتم.

اما فکر می کنم من خیلی بدم.خیلی به همه بدی کردم فکر می کنم که لیاقت خدارو ندارم . چون... بابا و مامانم  رو اذیت کردم . وای چه بدم که نتونستم دوستامو راهنمایی کنم  چه بدم من که گمراه ام .چه بدم من که یادم رفته یکی همیشه به فکرمه به یادمه مال منه هیچ کسم نمی تونه اونو از من بگیره هیچکس ... اما من باهش چه کردم ... هیچی فقت یادم رفت که  اون هست

اما خدا جون قول می دم که سعی کنم  دیگه از یادم نری حتی برای یک لحظه....می پذیری؟؟؟؟

 

خلاصه سوژه خنده تو مدرسه تو خیابون تو مهمونی و  تو هر تجمعی بنده ام .

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 بهمن 1388 08:16 ب.ظ

یه تعجب ... یه تامل ... یه سرم به این دل پر

یکشنبه 18 بهمن 1388 04:45 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

دوستای گل گل گل گل خودم....

امروز بعد از مدرسه با یکی از بچه فیزیک نشستیم خوندیم ... باورتون نمیشه .... به جان خودم درس خوندم اما کلی هم خندیدیم و حرف زدیم.خیلی دوسش دارم . دوستمو می گم البته ناراحت نشین همه ی شما ها رم خیلی دوست دارم.باور کنین . اصلا دروغ نمی گم اخه من یه اعتقادی دارم و می گم حتی اونی رو هم که بهت بد کرده دوست داشته باش تا هر وقت بدی به کسی کردی اونم به خاطر عشقت ببخشدت البته من که از شما هیچچچچچچچچچچ بدی ندیم .و نمی بینم.

حالا  تعارف بسه . داشتم می گفتم بعد  زنگ مدرسه نشستیم تو کلاس .بعد دوستم گفت بریم یه چیز بگیریم بخوریم بعد باهم رفتیم سوپر.بعدشم شروع کردیم به خوردن بعد رفتیم سراغ کتا ب بعد از کمی رفتیم سراغ حرف زدن و...خلاصه دیگه مدرسه هم می خواستن درشو ببندن و ما رو انداختن بیرون.بعد گفتیم چه کنیم من چند بار گفتم بریم خونه ما نزدیکه اما دوستم گفت کلاس داره و خلا صه رفتیم تو اموزشگاه دوستم اونجا درس خوندیم.

حالا اصلا باورم نمیشه درس خوندم اونم قبل نصف شب.

راستی تو کلاسه شون یه دختره بود می گفت فیزیک 10 گرفته . چشام دراومد ...هی ای روزگار ما برا 20 نگرفتن عزا می گیریم بعد ادمایی هستن که 10 می گیرن تازه با افتخار میگن . اره بابا ...هر چند من درس نمی خونم و انتظار 20 دارم ولی دوستایی دارم که خیلی می خونن... خیلی .... بعضیا هم خودشونو تو کلاس غرق می کنن. منم که هنوز تو هپروتم موندم تو حکایت این حرف که درس خوندنیه یا فهمیدنی یا حالت سومی وجود داره ....؟ نمی دونم خلاصه ممنون میشم منو هم راهنمایی کنین که چه کار کنم .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اعتراف...

شنبه 17 بهمن 1388 03:35 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم دوستای گلم.چطرین؟

من که خنثی هستم . حالا کی میشه که اسیدی یا باز بشم خدا می دونه .

امروز معلم ریاضیمون گیر می داد .اه دیونه مون کرد. کلی هم نمره منفی داد .اونم با خودکار قرمز اه چه قدر عغده ای...

حالا خوبه خودش کم شیطونی نمی کرده خوبه اصلا درس هم نمی خونده ... فکر کنم خیلی دلش می خواست با چوب انار کتکمون بزنه ولی خوب ... جلو خودشو گرفت.بله اما خدا رو شکر تا 2 هفته دیگه با اقای x  کار نداریم ...به خاطر تعطیلی های 22 بهمن و...

راستی بچه ها شما چی کار می کنین این چند روز تعطیلی ؟ ما می خواستیم بریم کیش ولی فرت شد. اه اگه به مامانمه میگه بریم تهران. اه  مگه به تهران رفتنم میشه گفت مسافرت؟ تهرانی ها دار ن میان اینجا بعد ما؟؟؟

خلاصه من که نمی دونم چیکار کنم خیلی دلم یه مسافرت دسته جمعی کرده .شما هم بگین چیکار می کنین باشه ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سلام و کلی خبر های تنوری...

جمعه 16 بهمن 1388 01:29 ق.ظ

نویسنده : فاطمه

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم دوستای گل خودم ببخشید دیر اومدم

دیگه همه ی مردم جهان فهمیدن من همیشه دیر مرسم....(بزرگترین عیب من که همه رو دیوانه کرده)

حالا از نمایشگاه کتاب بگم :دیروز اخرین روزش بود .منم که باید دوباره می رفتم اخه هم کلی کتاب می خواستم که نخریدم هم یه نفرو که همه دیده بودن ندیدم این یه نفراقای سوپر هوش ایرانیه . بچه ها باورتون نمیشه این مرد چه قدر شگفت انگیز بود. بزرگترین عبارت رادیکالی توان دار با یک فرجه ی 10 رقمی رو به صورت ذهنی کمتر از 2 ثانیه جواب می داد . و جالب اینجاست که جوابش با جوابی که ماشین حساب می داد کاملا برابربود . واقعا خیلی جالب و فوق العاده بود.واقعا تو ایران چه ادمای هوشمندی وجود دارن که حتی به اندازه ی یه بازیگر به اون ها احترام گذاشته نمی شود.

من دو تا کتاب رمان و سه کتاب داستان کوتاه و دوتا کتاب فیزیک و یه کتاب هنر و .... خریدم .تازه شاهنامه و فرهنگ معین را هم خریدم .راستی روز اولی که از طرف مدرسه رفتیم نمایشگاه مامانم (دبیر زیست است)هم از طرف دبیرستان خودشون اومدن و ما  تو نمایشگاه دوباره همدیگه رو دیدیم و فایده مهمش این بود که پول کتابام  ردیف می شد. ولی بعد از خریدن کلی کتاب گمش کردم و ... با هزار بدبختی 10 کیلو کتابو به خونه بردم . به جان خودم هنوز عضله( اگه عضله ای باشه) دستم درد می کنه .

راستی یه ماجرای جالب دیگه هم رخ داد : دیروز وقتی نمایشگاه بودیم بازی استقلال و پیروزی هم از رادیو پخش می شد وای یه دفعه ( نمی دونم اسقلال بود یا پیروزی )گل زد. وای زلزله بر پا شد من که راستی راستی فکر کردم یکی از غرفه ها رو سر دخترا ریخته شد که اینجور جیغ کشیدن . خلاصه حراست  اینا  رو جمع کرد.

خلاصه نمایشگاه خیلی خوبی بود و کلی بازدید کننده داشت.

راستی الان تازه یه ساعته که از خونه دایی ام اینا برگشتیم . خیلی خوش گذشت .اخه می دونین من عاشق مهمونی ام . ولی متاسفانه خانواده ی  ما رو به انقراض است .(کل فامیلامو جمع کنم 40 نفر هم نمیشن)باور کنین.همین خانواه ی کوچک هم روابط اجتماعی شون بسیار ضعیفه ( من خودمو کشتن که یه قرض الحسنه ی خانوادگی راه بندازن اما...)خلاصه امشب خیلی حال داد  .خدا کنه بازم مهمونی داشته باشیم .

 

پ.ن:خیلی دلم می خواست جای دختر دایی م بودم . امشب داشت واحد دانشگاه انتخاب می کرد.( کی میشه منم برم دانشگاه.؟؟؟؟)

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سلام و کلی خبر داغ...

سه شنبه 13 بهمن 1388 04:08 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلام این چند روز اخیر به خصوص یکشنبه حالم حسابی گرفته شد... بله کارنامه ها رو دادن .... گند زدم... باورم نمیشه پارسال ترم اول نفر اول مدرسه با معدل 20 بودم ... حالا 19 افتضاحه ... مامان بیچاره ام کپ کرد... من اون شبو این قدر گریه کردم که فرداش چشام از شدت درد منو کشت... خدا رو شکر ... الان بهترم  ...اما خودم می دونم تقصیر خودمه... چون همش نشستم پشت کامپیوتر و درس نخوندم... اما با دلداری های دوستای گلم اروم تر شدم....

راستی یکشنبه قبل از گرفتن کارنامه  و عزاداری... من و یکی دیگه از بچه ای کلاسمون از طرف مدرسه انتخاب شدیم و رفتیم همایش نخبگان کنکور استان مون ...منم اینقد ...

راستی تو ساری نمایشگاه کتاب خیلی بزرگ و قشنگی بر کزار شده منم  با بچه ها امروز از طرف مدرسه رفتیم خیلی خوش گذشت ... کلی کتاب خریدیم... و مهم تر از همه زنگ جغرافیامون فرت شد. وای که چه حال داد .

الان باید برم کلاس ریاضی و با دوستم قرار دارم ... امشب سعی می کنم ساعت هشت بقیه داستانو بنویسم.

پس تا بعد ... خدا حافظ.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چند شعر...

یکشنبه 11 بهمن 1388 03:28 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود

پسته ی بی مغز چون سر وا کند رسوا شود

                                                           

                                                       

دود گر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالا تر است

 

                                                        (صائب)

 

اسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

:   با دوستان مروت با دشمنان مدارا

 

                                                  ( حافظ)

 

یک چشم من اندر غم دلدار گریست

چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال امد ان را بستم

گفتم نگریستی نباید نگریست




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

از خودم...

جمعه 9 بهمن 1388 04:54 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تو این پست از خودم می گم:

علایق: خدا جون/ خانواده ام / دوستام / بستنی /موز / نقاشی/ موسیقی / اهنگ/ مهمانی/ لباس اسپورت/شعر / شیمی/ بازی شطرنج /رایانه/ اینتر نت/ تلوزیون/ بحث و جدل / کارای خطرناک/ مسافرت/کتاب / کنجکاوی/ حرف زدن/ خوردن/فیلم ها و بازیگرای کره ای / رنگ صورتی و سبز و نیلی و سفید و...(کلا ترکیب های رنگی خوب) جست وجو کردن چیزا/ فیلمای تخیلی و طنز و اجتماعی و ترسناک/ پیتزا سبزیجات/ اش/ خیال بافی /خندیدن / گریستن/ بازیگری/کودکی .

تنفر: کارای تکرای کردن / ادمای خود شیرین / ادمای دورو / هرنوع گوشت/ ادمای لوس/ صبح زود بیدار شدن / کفش پاشنه دار (بلد نیستم با هاش راه برم)/ همه نوع حیوان/ دوی 540متر ( سر 200 متر غش میکنم)/هیولای مدرسه (معلم  ...)/ترسو گری/کارنامه/کنکور/امتحان/کار/ازدواج.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مخم کاملا تعطیل شد....

پنجشنبه 8 بهمن 1388 01:11 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم دوستای گلم.

وای الان تازه از مدرسه اومدم...

روانی شدم...

تصورشو بکنین سه زنگو با سه معلم بی نهایت پر حرف سر کنین...

بعد چی میشه.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودم می گم :

1-سردرد (کاملا طبیعیه)

2- با وضع کاملا تابلو به خونه می رسین (البته اگه برسین)

3-تمام کلاس های امروزتون کلا فرت میشه.

4-  دیگران شانس بیارن با هاتون کل کل نکن چون بد می بینن.

5- می رین بخوابین اما اینقده مختون درگیره حرفاشونه که تا خود صبح کابوس اونا رو می بینین.

و...

حالا من که خودم پر حرفم ... ولی وای به حال ...

 

در اخر نظر نشه فراموش. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کمک کنین به خاطر ثوابش

سه شنبه 6 بهمن 1388 04:28 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بی معرفتا ازتون کمک خواستم

یکی هم کمک نکرد....

حداقل واسه ثوابش...

حالا ولللش

امروز کلاس روباتیک بودم .... دهنم  اندازه ... بازه شد ... یه چیزایی می گفت ... که خودشم فکر نمی کنم ...

جالب اینجاست جناب می نوشت برای خودش بعد پاک می کرد بعد وقتی پاک می کرد می گفت نوشتین...

اصلا من نمی دونم این معلما از کجا پیدا میشن ... انگار داشت واسه خودش درس توضیح می داد...

الان تازه از کلاس اومدم ... خیس خیس شدم اخه بالرون میاد...اومدم زنگ زدم به دوستم اونم گفت امروز کلاس ریاضی فرت شده... ایول ....

من که اصلا حوصله نداشتم ...1 ساعت هم اونجا مخم  هنگ کنه ...دیگه اینکه گرسنه م ...هوس یه پیراشکی گنده کرده...با ... وای دلم اب شد ...

نظر بدین بی معرفتا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

روز از نو و...

دوشنبه 5 بهمن 1388 04:31 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

امتحانا تموم شد اما با با این  اومدن و رفتنش یه کوله بار غم با خودش رو شونه هامون گذاشت...

بازم شروع شد .... این معلم فیزیک ما رو دیونه کرد ....

حالا خدا کنه بالاخره این ماجرای دست ساخته  و مقاله و...تموم بشه ....

ما که دیونه شدیم...

بچه ها اگه شما از پاور پوینت و انیمیشن چیزی می دونین ... خواهشا کمکمون کنین ...

نیازمند یاری فیزیکیتان هستیم...

دیگه دیگه....

این چند روزه من که کاملا به جنون رسیدم...

الکی می خندم .... فراموش کاریم حاد تر شده...چرت و پرت بیش از همیشه می گم

راستی گیجم می زنم

... هر چند  این یکی مشکل همیشگیمه .... 

می خوام این ترم تریپ خر خونی راه بندازم ... اگه بتونم...

این ترمم باید با این معلما سر کنیم ... خدا خودش به دادمون برسه...

اینم جمله  اخلاقی:

چیزی رو که نمی تونی تغیرش بدی

بهتره که بپذیریش...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نقاشی من

پنجشنبه 1 بهمن 1388 04:13 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

نقاشی فاطمه

 

اینم نقاشی من

چطوره...؟؟؟؟؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خود کشی

سه شنبه 29 دی 1388 06:07 ب.ظ

نویسنده : فاطمه

سلام

اصلا حالم خوب نیست

امروز 4 تا امتحان ترم مون را بهمون دادند

همه رو  گند زدم

یعنی دیگه الان تو حالت اغمام

بچه ها اگه یه وقت نیومدم

بدونید خود کشی کردم

....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3