تبلیغات
دِل نِوِشـــتـﮧِ هــاے ِمَــــن
 
دِل نِوِشـــتـﮧِ هــاے ِمَــــن
diary of my dreams
درباره وبلاگ


این وب واسه حرفای منه
واسه اون حرفایی که دوست دارم شنیده بشه
واسه دلم
اینجا یه جای دوستیه یه دوستی ساده ، یه دوستی بی ریا
اینجا یه گذرگاهه که اگه خسته شدین میتونین توش استراحت کنین.
امیدوارم راضی باشین.
راستی ممنون میشم تو نظرسنجی وبم شرکت کنید!

***

ساقه شکستن ، قانون طوفان است.
تو نسیم باش و نوازش کن !

مدیر وبلاگ : فاطمه
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون درباره این وبلاگ چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امسالم ماه رمضون داره زودی تموم میشه و من بیشتر از هر سال دیگه ای حسرت میخورم که چرا قدرشو ندونستم.
امسال نصف ماه رمضون با امتحانات پایان ترمم یکی شده بود... خداروشکر این ترمم تقریبا به خیر گذشت... فقط مونده یک ترم دیگه تا بشم مهندس برق!!!
کی اینقدر بزرگ شدم؟ یعنی دیگه وقتشه مسئولیتهای بزرگ به گردنم بیوفته؟
زندگیم داره از حالت روتین خارج میشه ... دیگه باید تصمیم های مهم بگیرم... برم سرکار ؟ ادامه تحصیل؟ چه رشته و تا چه مقطعی؟
اینکه باس خودم واسه خودم تصمیم بگیرم هنوز واسم سخته... هنوز احساس میکنم روحیات بچگونه درونم زندس...شاید مهمترین تغییری که این دوران 4 ساله دانشگاه کردم این بوده که کم تحمل تر و عصبی تر شدم!!! اینم از فواید رشته برق!!!
هنوز که هنوزه احساس برق گرفتگیم بیشتر از برق دانیمه !!! امیدوارم اینده م واسم روشن تر شه... اینده حرفه ای این روزا دغدغه اصلیمه...
قراره جشن فاغ التحصیلی مون مهرماه برگزار شه ... هنوز ثبت نام نکردم ... نمیدونم چرا انگیزشو ندارم... حس خوبی به پایان ها ندارم... گرچه همیشه عاشق پایان دادن بودم...
دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده و میشه... 
این روزا که رخوت زندگیمو پر کرده بی صبرانه انتظار اینده ای روشن و شاد رو میکشم... کی میدونه بازی سرنوشت منو به کجا میبره ... فقط میتونم حس الانمو ثبت کنم که یادم بمونه چطور بودم...

از همه چی بگذریم ... تابستونه ... فصلی که همیشه دوسش داشتم... فصل فراغت... باید بهم خوش بگذره این تابستون 22 سالگیمه!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 11 تیر 1395
فاطمه
خیلی وقت بود اینجا پست نذاشتم...
فقط خواستم بگم ای وبگاه ، ای رفیق قدیمی ببخش که خاک گرفتیاااااا

دیگه ترم هشتم و بدجور داغونمااا یعنی له لهم...
الان این پست رو دارم تو سایت دانشگاه میذارم... حسابی اینجا شلوغه... ظهر شده و ....
این اخر هفته ازمون ارشد داریم... عجیب استرس ندارم....
بریم ببینیم اصن مجاز میشیم... وخاومت اوضاع در چه حده ...

مثلا اومدم سرچی درباره قطعات مربوط به پروژه م بکنم ... برم دیگه ساعت یک کلاس دارممممم....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395
فاطمه
الان که دارم پست میذارم درگیر نصب نرم افزار متلبم!!!(بدجور قاطی شده !!! فک کنم سی دی زهرا مشکل داشت!!! خدا بگم خفت نکنه زهرا!!!)
فردا جمعه است!!( عجب چیزی گفتم!! چشم بسته غیب گفتم!!)
پس فردا شنبه است!! ( وا حیرتا !!! راست میگی؟؟؟)
و من در روز شنبه مخابرات امتحان میانترم دارم و بسیار استرس می دارم.(کاملا مشخصه نه؟؟؟)
ولی جدی جدی داغونم ها !!! از دو هفته پیش ، هر هفته امتحان دارم ...
میانترم ماشین 2 ، میانترم الکترونیک 2 و شنبه هم میانترم مخابرات 
و در هفته های اینده نیز خواهیم داشت : میانترم کنترل ، میانترم اقتصاد 
و در ادامه امتحانات ازمایشگاه ها و پروژه ها رو خواهیم داشت و در تحفه العینی (عجب کلمه قصاری!!!) امتحانات پایان ترم فرا خواهند رسید...
خدا کنه این ترم همه درسارو پاس شم ... با این وضعیتی که دارم همینطوری 9 ترمه شدم ... زبونم لال اگه 10 ترم بشم واقعا روانی خواهم گشت!!!
صبر کنید ببینم متلب به کجا رسید...

پوووووووف... ( و خدا صبر دهد ما را) یعنی یکی ازط فانتزیام اینه که یک برنامه رو بدون دردسر نصب کنم و اون برنامه برنامه خوبی هم باشه...
بذار لب تاپ نو بخرم ... اونوقت همه برنامه ها رو اورجینال میخرم و روش نصب میکنم که اینجور گرفتار کرک و اکتیویشن کد و ... نباشم!!!

این لب تاپ که بنده خدا با من پیر شده از 86 دستمه و واقعا نوستالژی منه.... البته الان گوشیمم نوستالژی شده واسم  چهار ساله دستمه این گوشی!!!
( واقعا من تکنولوژی رو تا تهش استفاده میکنماااا!!!)
 یه رفرش مشت لازم دارم ... ایشالا سال 95 !!!
خب دیگه برم به کارام برسم... بعد چندین وقت ننوشتن ... بد نبود این پستم!

به امید نمره های خوب و فارغ التحصیلی همه دانشجو های سال اخری!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 5 آذر 1394
فاطمه
ماه رمضون امسالم گذشت...
چه زود...
امشب از اون شباست که دلم گرفته... 
به این فکر می کنم که چقدر زود داره همه چی میگذره...
احساس جا موندن میکنم...
اینکه تو مسیر زندگی منتظرم... منتظر یه معجزه...
یاد یه جمله افتادم...
waiting for you is like waiting for rain in the desert, hopeless and disapointing
دلم می خواد خیلی چیزا رو تغییر بدم...
شاید اینجا اون جایی نیست که انتظارشو داشتم...
داره دیر میشه...
الان 21 سالمه اما حس میکنم من هنوز تو 17 - 18 سالگیم موندم... 
توقفی بی جا و طولانی... ترافیک زندگیم تو سراشیبی عمرم  هلم میده به جلو و من خلاص کردم دنده ی زندگیمو ...

اینم شب عید فطر ما... عجیب دلم گرفته...

خداجونم مراقب دل های ما باش...

عید مبارک...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 تیر 1394
فاطمه
هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است.
چه اهمیت دارد 
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 8 خرداد 1394
فاطمه

راستی که  مهر ماه امسال خیلی طولانی شده...

این ترم هم شروع شد... 18 واحد برداشتم... امیدوارم که همه رو با نمره خوب پاس کنم...

از همین اول ترمی کلاس تجزیه سوژه شدیم... :( واس خاطر 6 دقیقه تاخیر استاد نذاشت سر کلاس بشینیم!)

عجب ...

سرما خوردم ناجور... البته الان بهترم... ناسلامتی 4 تا امپول خوردما... یعنی ابکشی شدم واسه خودم!!!

 

هنوز کتاب دانشگاه رو نخریدم... ایشالا امروز بعد از ظهر میرم میخرم...

 

امسال تجربه خونه دانشحویی داشتنم به تجربیاتم اضافه میشه...

 

عجیب حس نوشتنم نیست!!

فعلا

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 24 مهر 1393
فاطمه

چند روزیست با همه قهرم... حتی با خودم...

دلم گرفته... خسته ام... و بد تر از همه چیز اینه که تکلیفم مشخص نیست...

اونقدر اخر تابستون امسال واسم سخت و سنگین و مبهم بود که تو عمرم  این تابستونو فراموش نمیکنم...

برنامه هام به لحظه ای بنده... نمیدونم الان اینجام  فردا این موقع کجام و چه کار میکنم...

دلم میخواد زود تر برم دانشگاه... عجیبه !! ولی به خاطر دانشگاه نمیخوام برم دانشگاه ...فقط میخوام برنامه هام منظم بشه

از این اشوب بازاری که تو زندگیمه خسته ام...

سه شنبه اخرین روز کلاس خیاطیمه !

چهارشنبه انتخاب واحد دارم....خدا کنه به خیر انجام شه بعد اینهمه تاخیر!

پنجشنبه امتحان عمومی نجات دارم... اصلا نخوندم...

بعدازظهرشم باید برم واسه خرید خونه دانشجوییم و جمع کردن وسایل

و جمعه احتمالا بهشهرم!

شنبه هم از ساعت 8 صبح کلاسام شروع میشه!!!

و روز از نو و روزی از نو...

 

دلم واس خودم سوخت... اخه یه روز استراحت نباید تو این هفته داشته باشم؟

 

خدایا خودت همه چی رو به خیر کن... واقعا دیگه ارور میدم...

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 31 شهریور 1393
فاطمه

تابستون امسالم داره تموم میشه...

نمیدونم مفید بود واقعا یا نه... فقط میدونم کوتاه بود...

هنوز کلی برنامه دارم که هنوز هیچکدومشو انجام ندادم...

 

دیروز دلم گرفته بود...

دلیلش منطقی نبود ... حداقل از نظر من...

 

میخوام تصمیم های بزرگ بگیرم...

خدایا کمکم کن...

 

خداجونم دلم برات تنگ شده...

میدونم خیلی بی شرم شدم ...

میدونم،میدونم...

اگه فکرام اشتباهه

کمکم کن درست فکر کنم

و اگه درسته

کمکم کن انجامشون بدم....

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 3 شهریور 1393
فاطمه

دیدم تو را شبی

در لایه های شب

در اوج خستگی

وقتی برای من

 هم صحبتی نبود

 

هم صحبتم شدی

همراه تو شدم

هم پای هم شدیم...

 

دیدم که میرویم

در طول زندگی

گاهی پر از شتاب

گاهی به خستگی

 

افسوس میخوری

تردید میکنم

افسون میکنی

افسانه میشوم

 

بی تابی از چه روی؟

این صبر از کجاست؟

دروازه ی  دلم

بی شرم و بی حیاست!

 

دیوانه سازی از هوشیار میکنی

ارام خفته را بیدار میکنی

بیداد میکنی بیمار میشم

از رخوت قفس ازاد میشوم

 

عشق یک تپش نبود

اما دلم تپید

با یک تپش ز عشق

قلبم ز جا پرید

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 مرداد 1393
فاطمه

چه زود ماه رمضون امسال تمومید... واقعا امسال تابستون خیلی تند تند و پر مشغله میگذره...

حیف میشه ... یه مدت عادت کردیم به سحری پاشدن... افطاری خوردن... نماز سر وقت خوندن... آه ...

خدایا خودتو به این اخرین روز از ماه مبارکت قسم میدم که همیشه هوامونو همینطوری که تو این ماه عزیز داشتی داشته باشی.

 

این تابستون صبحام کامل کلاسم به جز دوشنبه و پنجشنبه و جمعه... خلاصه مصداق کامل بی خواب و خوراک شدن منم... اخه 12 شب میخوابم ، سحری ساعت 3و نیم اینا پا میشم، ساعت 5 دوباره میخوابم و ساعت 8 واسه کلاسا بیدار میشم...!!!!

ولی خب خوبه...

کلاس کمک های اولیه و خیاطی ... تازه کلاس گیتارم میخواستم برم ولی دیدم دیگه نمیکشم...!! نمیدونم چرا الان که دانشجو شدم دارم میرم سراغ این کلاسا... شاید یه خرده دیره واسه این کاره به قول معروف پیری و معرکه گیری!!!! شاید چون حس میکنم بعد این دوران کارشناسی دیگه نمتونم اوقات فراغت واسه چیزایی که دوس دارم یاد بگیرم داشته باشم....

یکم دارم عجیب غریب میشم ... شاید دارم تبدیل به اچار فرانسه میشم... اخه مهندسی برق و نقاشی و خیاطی و کمک های اولیه و گیتار  و زبان چه ربطی به هم دارن...!!!!

ولی خوشحالم... حس اینکه عمرت غیر مفید نمیگذره  و سرت گرمه به ادم انرژی میده...!!!

 

فردا هم که عیده فطره... اخر این هفته م قراری مامی عمه اینا رو واسه پاگشا دعوت کنه... خلاصه که این هقته بسیار کار داریم... از تمیز کردن خونه و تغییر دکور تا خرید و ...

دو هفته بعدشم احتمالا دختر داییم اینا رو واسه پاگشا دعوت میکنیم...(ای جون چه حالی میده پشت سر هم مهمونی  مخصوصا اینکه بعد اینکه دعوت کردیم  دعوت میشیم !!!)

 

 

 

هنوز معدل ترممونم تو سایت دانشگاه کامل محاسبه نشده... داستان داریم ما تو این دانشگاه ها... یعنی ....!!!!

تو سایت دانشگاه هم بروبچ دانشجو تو برد ازاد باهم بحث میکنن ... درسی ، دینی ، اعتقادی ، ورزشی ، طنز و. سرگرمی ، اعتراض و شکایت سر نمره ها و وضعیت دانشگاه... خلاصه هر از چندگاهی میرم نظراتشونو میخونم .... خالی از لطف نیس...

 

دیگه امان از بیکاری... از بچه ها  هم بی خبر نیستم... با یه سری که با وایبر درارتباطیم.... یه سری گروه زدیم که کلا چرت و پرت میگیم... خلاصه الکی خوشیم دیگه.... اما این خوشی ها لازمه چون مهر که بیاد حسابی دمار از روزگارمون در میاد...

 

حالا قرار بود بعد ماه رمضون با بچه ها بریم بهشهر و یه چند روزی با هم باشیم... قرارداد خونه دانشجوییمونم ببندیم ....

 

خلاصه انقده تو این تابستون برنامه دارم که حسابی هیجان زده ام کرده...

خدایا شکرت .... امسال حسابی بهم حال دادی... دمت گرم خدا جونم...

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 6 مرداد 1393
فاطمه


( کل صفحات : 34 )    1   2   3   4   5   6   7   ...